فرداشب (88/8/1)جلسه عمومی اعضای هیئت در حسینیه روستا برگزار می شود.
اعضای هیئت فردا شب ساعت 19برای تبادل نظر در خصوص برنامه های آینده هیئت حضور پیدا کنند .
امشب هم جلسه داخلی با هیئت امنا برگزار می شود .
بچه هیئتی | 13:48 - پنجشنبه سی ام مهر 1388
سالروز شهادت صادق آل محمد (ع) بر همه مسلمانان تسلیت باد
بچه هیئتی | 14:57 - چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
شب جمعه این هفته (فرداشب) دومین جلسه هیات برگزار می شود .در این جلسه اجرای برنامه پارسال آسیب شناسی وبرای رفع نواقص احتمالی برنامه ریزی می شود .10 عضو وگردانندگان اصلی هیات با هم مشورت می کنند وبرای دعوت عمومی از اعضا در اسرع وقت تبادل نظر خواهند کرد .
جلسه گذشته 20 روز پیش در منزل یکی از اعضای هیات برگزار شد.
بچه هیئتی | 14:31 - چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
حضرت علی اكبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،(1)سال43 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود.پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.(2)او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود . و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد . ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت كرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم نشینان خود گفت:
به نظر شما سزاوارترین و شایسته ترین فرد امت به امر خلافت كیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو كسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست. بلكه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع)است كه جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته است. (
نقل است روزی علی اكبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او میبرد، در آخر والی مدینه از علی اكبرسئوال كرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوك؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد، این پیغام را علی اكبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به من عنایت كند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.
درباره شخصیت علی اكبر(ع) گفته شد، كه وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه ترین مردم به پیامبر اكرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع كمالات، محامد و محاسن بود.
در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در كتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی كه علی اكبر را به میدان می فرستاد، به لشگر خطاب كرد و فرمود:« یا قوم، هولاءِ قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله....... ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می فرستم، كه شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می شد نگاه به وجه این پسر می كردیم.
امام حسین (ع) در تربیت وی و آموزش قرآن ومعارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یك انسان كامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.
به هر روی علی اكبر(ع) در ماجرای عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در كنار پدرش امام حسین(ع)بود و با دشمنانش به سختی مبارزه می كرد. شیخ جعفر شوشتری در خصائص نقل می كند: هنگامی كه اباعبد الله الحسین علیه السلام در كاروان خود حركت به سمت كربلا می كرد، حالتی به حضرت(ع) دست داد بنام نومیه و در آن حالت مكاشفه ای برای حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت كه خارج شد استرجاع كرد: و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون » علی اكبر(ع) در كنار پدر بود، و می دانست امام بیهوده كلامی را به زبان نمی راند، سئوال نمود، پدرجان چرا استرجاع فرمودی؟: حضرت بلادرنگ فرمود: الان دیدم این كاروان می رود به سمت قتلگاه و مرگ درانتظار ماست، علی اكبر(ع) سئوال نمود: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: آری ما بر حق هستیم. علی اكبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باكی نداریم،
گفتنی است، با این كه حضرت علی اكبر(ع) به سه طایفه معروف عرب پیوند و خویشاوندی داشته است، با این حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهیان یزید، هیچ اشاره ای به انتسابش به بنی امیه و ثفیف نكرد، بلكه هاشمی بدون و انتساب به اهل بیت(ع) را افتخار خویش دانست
وی نخستین شهید بنی هاشم در روز عاشورا بود و در زیارت شهدای معروفه نیز آمده است:السَّلامُ علیكَ یا اوّل قتیل مِن نَسل خَیْر سلیل. (7)
امام حسین(ع) در شهادتش بسیار اندوهناك و متأثر گردید و در فراقش فراوان گریست و هنگامی كه سر خونین اش را در بغل گرفت، فرمود:ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدك العفا.(8)
(فرز ندم علی ،دیگر بعد از تو اف بر این دنیا)
در مورد سنّ شریف وی به هنگام شهادت، اختلاف است. برخی می گویند هجده ساله، برخی می گویند نوزده ساله و عده ای هم می گویند بیست و پنج ساله بود.(9)
اما از این كه وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا كوچك تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده كه دلالت دارد بر این كه وی از جهت سن كوچك تر از علی اكبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: كان لی اخ یقال له علیّ اكبر منّی قتله الناس ...(10)مقبره حضرت علی اكبر علیه السلام در كربلای معلی پایین پای اباعبدالله الحسین علیه السلام است و در سلام زیارت عاشورا منظور از وعلی علی ابن الحسین آقا علی اكبر علیه السلام می باشد.
بچه هیئتی | 14:22 - چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
متن پياده شده از نوار استاد شهيد مرتضي مطهري
شهدا البته به يک درجه نيستند، شهدا درجاتي دارند، مراتبي دارند، از چه نظر؟ از دو نظر. به هر درجه که ايمان شهيد قوي تر و نيرومندتر است، به هر درجه که هدف خودش را بهتر مي شناسد و بهتر و بيشتر ايمان دارد، اين از يک نظر، و به هر درجه که بيشتر فداکاري کرده باشد. يک وقت انسان فقط جانش را فدا مي کند، يک وقت مالش هم علاوه هست، يک وقت فرزندش هم علاوه ميشود. يک، دو تا برادرانش هم علاوه مي شود، بستگانش هم علاوه مي شود، يک شهيدي است مثل حسين بن علي پاک باخته که ديگر چيزي باقي نمي گذارد. از نظر درجه ايمان با اينکه اين 72 نفر در کربلا بودند، اينها در جهان نخبه هستند.
امام حسين (ع) فرمود من اصحابي، از اصحاب خودم بهتر سراغ ندارم. حتي اصحاب پيغمبر که در بدر واحد بود به پاي اصحاب من نمي رسند، براي همين است که اما سجاد فرمود اينها همه در يک درجه نيستند، فرمود يک عده در ميان اينها بودند، شايد نيمي از اصحاب ابا عبدالله که هر چه ساعت شهادت و مرگ اينها نزديکتر مي شد، بر شوق اينها، بر عشق اينها، بر ولع اينها افزوده مي شد، و چهره هاي اينها بر افروخته تر مي شد. در راس اينها البته شخص مطهر ابا عبدالله بود.
اما صادق فرمود سوره الفجر را در نمازهاي واجب، در نمازهاي مستحب بخوانيد، که اين سوره، سوره حسين بن علي (ع) است، عرض کردند به چه مناسبتي سوره حسين (ع) است، فرمود آيات آخرش را ببينيد «يا ايتها النفس المطئنه ارجعي الي ربک الراضيه المرضيه» يعني اي روح آرام و مطمئن و پا برجا مانند کوه، آن مسائل و سختي ها و شدائدي که برتو وارد شد که کوه را از جا مي کند، خم به روي تو نيامد، چه کسي مانند حسين مصداق نفس مطمئنه است.
اين که شهادت، شهادت دوست است، شهادت دشمن هم عرض مي کنم، خيلي اينها عجيب است، مردي است از اصحاب عمر سعد، از ناظرها بوده و جزء لشکر هم نبوده، از آن مردمي که اگر فرضا به ياري باطل نمي روند ولي حق را هم حاضر نيستند حمايت کنند. او مي گويد، لحظات آخر حيات حسين بن علي بود و حضرت حسين در آن زمين پستي از کربلا که اسمش را گودال قتل گاه گذاشته اند بر زمين افتاده بود. پيش عمر سعد رفتم و گفتم، پسر سعد مي داني که کار حسين تمام است من از تو اجازه مي خواهم به من اجازه بده لحظه آخر آب ببرم و اين مرد با لب تشنه از دنيا نرود، گفت حالا مي خواهي اين کار را بکني مانعي ندارد. او مي گويد رفتم يک ظرفي تهيه کردم و آب برداشتم و رفتم، متاسفانه نزديک که رسيدم ديدم آن لعين ازل ابد- شمربن ذي الجوشن از گودال بيرون آمده چشمم افتاد ديدم که سر حسين بن علي است،

«لقد شفلني نور وجه عن الفکره في قتله»
درخشندگي چهره اش آنقدر مرا مجذوب کرد که کشته شدن را فراموش کردم.
«لقد شفلني نور وجه عن الفکره في قتله»
اين است که امام حسين لقب سيدالشهداء پيدا مي کند. سيدالشهداء سالار شهيدان «بالا دست ديگر ندارد، در ميان همه شهيدان عالم. شهيد، تيتر شهيد در تمام تيترها بالا دست ندارد و حسين بن علي در ميان تمام شهيدان عالم بالا دست ندارد.
اين است که سيد شهيدان، سالار شهيدان و سرور شهيدان شد. قبلا اين لقب متعلق به عموي پيغمبر جناب حمزه بن عبدالمطلب بود، آن هم بسيار مرد بزرگواري است، و حجاج محترمي که در مدينه مشرف شده اند قبر مقدس اين مرد بزرگ را زيارت کرده اند. او عموي پيغمبر (ص) است و در احد شهيد شد. بعد از غائله جنگ حضرت فرمود از عمويم حمزه خبري بياوريد کساني که رفتند، آنقدر وضع حمزه دلخراش بود که نخواستند به پيغمبر خبر بدهند، هر کدام که رفتند از خبردادن طفره رفتند، چون آن هنده جگر خوار، مادربزرگ يزيد بن معاويه، دستور داده بود شکم جناب حمزه را بدرند و جگرش را در آورده بودند، و ياران پيامبر نمي خواستند که آن چنين خبري را به پيغمبر بدهند، تا اينکه خود پيغمبر رفتند و ظاهرا اميرالمومنين را فرستاد و ايشان خبر برايشان آوردند، خيلي بر پيغمبر ناگوار آمد، فورا عباي مبارکش را بيرون آورد و روي بدن حمزه انداخت، چون حمزه خيلي قد بلند و رشيد بود و ردا همه بدن ايشان را نپوشانيد. حضرت پيامبر فرمود با خار و خاشاک آن قسمت از بدنش را بپوشانيد تا آقتاب بر بدن عمويم حمزه نتابد. خيلي پيغمبر ناراحت شد، احد نزديک مدينه است، زنان اهل مدينه از قضايا خبر يافتند و بيرون آمدند، پيغمبر اکرم خبردار شد، فرمود برويد و نگذاريد صفيه خواهر حمزه بيايد، عمه ام صفيه نيايد، و فرمود براي يک خواهر خيلي سخت است که برادر خودش را باين وضع ببيند، روي بدن پوشيده باشد تا نفهمد. سلام ما همه بر تو اي زينب، دختر فاطمه، نگذاشتند که صفيه بيايد، روي جنازه برادرش را ببيند و چنين خاطره تلخي را هميشه در دل داشته باشد.
گريه بر شهيد لزومي ندارد، که براي شهيد فايده داشته باشد، فايده هم ندارد ولي براي گريه کننده فايده دارد، لااقل اينقدر انسانيت براي خودمان بخرج بدهيم اين مقدار همدلي، اين خاطره شهادت را زنده نگه داريد.
حمزه از مهاجرين بود، از مکه آمده بود، کسي را در مدينه نداشت، خانه اي بود مال خودش، پيغمبر اکرم وقتي وارد مدينه شد ديد از خانه ساير شهدا صداي گريه بلند است، جز خانه عمويش حمزه، فقط يک جمله فرمود عمويم حمزه گريه کننده ندارد. تا اين خبر در مدينه پيچيد، تمام کساني که شهيد از خودشان داشتند آن کس که شوهرش شهيد شده بود، يکي برادرش شهيد شده بود، آن زن ديگر پسرش شهيد شده بود، همه خانه هايشان را رها کردند و گفتند ما بايد برويم بر عموي پيغمبر بگرييم. از آن روز سنت شد، هر وقت مي خواستند براي شهيدي بگزيند اول به خانه حمزه مي رفتند و بياد حمزه سيدالشهداء مي گريستند، لقب سيدالشهداء مال حمزه شد، اما حسين که شهيد شد اين لقب از حمزه به حسين انتقال پيدا کرد.
امام رضا فرمود: «اگر خواستي بر چيزي بگريي برو بر جدمان امام حسين گريه کن». خاطره شهادت امام حسين را زنده نگهدار، خاطره فدا شدن براي انسانيتي که حسين در دنيا ايجاد کرد، آن خاطره را زنده نگهدار، اين کارها را بکن، اين شد لقب سيدالشهداء، سالار شهيدان براي اينکه هيچ شهيدي در مزاياي شهادت بپاي حسين بن علي نمي رسد واقعا اسباب حيرت اهل عالم شده است. يکي از آن حضار و از آن وقايع نگاران، از قوت قلب ابا عبدالله تعجب مي کند چون مي دانيد امام حسين بعد از همه اصحابش شهيد شد. ابتدا همه اصحاب شهيد شدند و اصحاب تا زماني که زنده بودند خودشان گذاشتند يکي از بني هاشم به ميدان برود. گفتند آقا نه، تا ما هستيم از بني هاشم کسي نرود، اصحاب که شهيد شدند، يک وقت ديدند که بني هاشم همه از جا حرکت کردند و يکي يکي با هم معانقه کردند دست بگردن هم انداختند وداع و خداحافظي کردند. اول کسي که از بني هاشم به ميدان رفت و شهيد شد، جوان حسين، علي اکبر بود، البته هر کدام شان اجازه مي خواستند و با اجازه آقا مي رفتند، بعد ديگر به ترتيب همين جور رفتند. از برادرزادگان امام حسين (ع)، از برداران حضرت، از پسرعموهاي حضرت، و هر کداميک افتخار بزرگي براي خودشان گذاشتند. ابا عبدالله خودشان آخر همه شهيد شدند، آخر همه. و در عين حال عصر عاشوراست و آن کساني که ناظر و شاهد بودند، اينها مي گويند شجاعت حسين در روز عاشورا و قوت قلب حسين در روز عاشورا، همانند پدرش، چون علي است. با اين مرد 57 ساله هيچ کس جرئت مبارزه نکرد، البته اول چند نفري به عنوان تک مبارز آمدند با ضربت اول از ميان رفتند که فرياد پسر سعد بلند شد که گفت به جنگ چه کسي داريد ميرويد؟ و گفت اين پسر کسي است که عرب را کشت، يعني پسر علي است، شما به جنگ پسر علي مي رويد به اين صورت نرويد، دسته جمعي به او حمله کنيد.
به اتفاق همه مورخين هر حمله اي که امام به سپاه کفر مي کرد کفار مانند گله روباهي که از جلوي شير فرار مي کنند در مي رفتند، آن وقت که مي گويد: «والله ما رايت مکسورا قد قتل اهل بيته و ولد و اصحابه اربع تجاش منه» من آدمي نديده ام، دل شکسته و مصيبت زده اي مثل اين مرد، تمام خانواده اش جلو چشمش قلع و قمع شده اند تمام اصحابش، تمام کسانش، و اينقدر قوت قلب، و اطمينان و سکون قلب، اينست که او را سالار شهيدان کرده است. هر يک از آنها کافي است، يعني هر يک از مصايب کافي بود که ابا عبدالله را از پاي در آورد، ولي در عين حال حسين آن چنان هدفش برايش مشخص است آن چنان ايمان برايش قوي و يقيني است، آن چنان براه خودش مطمئن است که يک ذره در روح او اثر نمي کند. داستاني به يادم افتاد و آن را برايتان عرض بکنم: مردي است در کوفه بنام عبيدالله بن حرحجفي از آن کساني است که هماي رحمت الهي تا بالا سرش آمد ولي سعادت نداشت، تا آخر عمر پشيمان بود مي سوخت و شعر مي گفت، و مي گفت: بدبخت من. مردي خيلي مشخص و شجاع و قبيله دار بود ابا عبدالله وقتي به طرف کوفه مي آمدند، يک خيمه اي را با يک عده اي ديدند و فرمود مال کيست؟ گفتند مال عبيدالله بن حرحجفي که مردي معروف و متشخص بود. اما موذني بنام حجاج بن سروق دارند البته اين خيلي مرد فوق العاده است ضمنا در آن سفر موذن امام هم بود، چون از قبيله عبيدالله بن حر بود اما او را با يک جافي ديگر فرستاد و فرمود: برويد عبيدالله بن حر را بياري من دعوت کنيد. اين دو نفر رفتند و سلام حضرت را به او ابلاغ کردند و او نيز به آنها جواب داد: والله من از کوفه بيرون نيامدم بجز اينکه من مي خواستم ابن زياد را عليه حسين همراهي کرده باشم، چون مي دانم اين چه گناه عظيمي است. من مي خواستم با حسين باشم و در آن سختي و شدائد او را رها کنم و خودم بکنار بروم که اين هم برايم صحيح نبود و همچنين از کوفه با خبرم، مي دانم که حسين کشته مي شود، و اگر من هم ياريش بکنم کشته مي شوم، اين هم دلم راضي نبود که با آن حالت ذلت (بقول خودش) يعني در تنهايي کشته بشوم، وقتي نيروها با هم برابري نداشته باشند براي چنين کاري حاضر نيستم موذن امام و آن جافي ديگر آمدند و خبر دادند، نوشتند که امام با شنيدن اين جمله از او ناراحت شد.
يک وقت امام لباس پوشيده و با چند نفر از اصحابشان و يک عده بچه هاي (البته مقصود اين نيست که حتما بچه هاي خودش باشد، چه بچه هاي خودش و چه بچه هاي برادرانش) خودش بسوي عبيدالله رفت تا به عبيدالله خبر دادند که امام آمد از خيمه اش بيرون آمد و استقبال کرد، احترام کرد. آقا امام حسين (ع) را آورد بالا دست خودش نشاند، و خودش هم با کمال ادب نشست بعد حضرت فرمود، الان موقعي است که تو به فوزي و برستکاري برسي، بيا و مرا ياري کن. عبيدالله بگفتن حرفي هايي شروع کرد و آن اينکه وضع من يک وضع خاصي است، مي دانم که ياري من فايده ندارد ولي ميخواهم يک مصلحت انديشي کنم و يک نصيحتي به شما بکنم. عبيدالله نمي فهمد قضيه از چه قرار است. من در ميان افراد و بستگان خودم کساني دارم که مي توانند کمک مالي زيادي به شما بکنند، چنين مي توانند بکنند، چنان مي توانند بکنند، از جمله يک اسب بسيار عالي دارم، که اين اسب در هر ميداني که قرار بگيرد هيچ اسبي نمي تواند بگردش برسد، من معتقدم که شما زن و بچه تان را هم در جوار من بگذاريد و من تا آخرين قطره خونم حاضرم از زن و بچه شما حمايت بکنم، خودتان هم اين اسب مرا سوار شويد و به يک جايي برويد و پنهان شويد که آنها نتوانند شما را پيدا کنند.
حضرت يک نگاهي به اينها کرد و فرمود: تو نصيحت و خيرخواهيت را به من گفتي، گفت: بله آقا من خير شما را همين تشخيص مي دهم که گفتم اين شخص يک جمله ايي دارد (او مدت ها بود شايد هم از اول امام را هم نديده بود، چون او اهل کوفه بود و امام هم در مدينه بود، يا خيلي بيشتر حدود 20 يا 30 سال پيش امام را ديده بود). گفت، آمدم محاسن امام را نگاه کردم، ديدم مشکي ، يک مشکي خيلي خوشرنگي، بطوري که نفهميدم اين مشکي طبيعي است يا اينکه رنگ کرده، بعد ميگويد که به آن وقارش نگاه کردم و به آن اندامش، ديدم من آدمي زيباتر از اين نديدهام، چقدر اين قيافه زيباست .عبيدالله مي گويد هيچ وقت من به اندازه آن روز رقت نکردم، دلم نسوخت. گفت ديدم اين مرد آمد در حاليکه بچه هايش نيز اطرافش بودند، چون آينده شان را پيش بيني مي کردند، بعد آن حرف ها را که او بمن گفت و من جوابش را دادم، به من گفت بسيار خوب پسر حر تو نصيحت خودت را گفتي و خيرخواهي و هر چه ميخواستي گفتي، گفتم بله، بله آقا خدمتتان عرض کردم، فرمود ، فقط يک جمله به عنوان خيرخواهي بتو ميگويم، گفتم بفرماييد آقا، جمله من اينست، حالا که تو به کمک ما نمي آيي اين نزديکي ها هم نباش، آن روزي که من به حکم وظيفه ياري مي طلبم، اگر کسي صداي ياري مرا بشنود و بياري من نيايد، حق است بر خدا که او را در آتش جهنم بسوزاند، اين را گفت و بلند شد، ديگر اعتنا نکرد و گفت اسب مرا بده شمشيرم را بده. عبيدالله هم به مشايعت آمد موي مشکي براقي که محاسن ابا عبدالله داشت نظر او را جلب کرده بود، هي فکر مي کرد اين موي طبيعي است يا رنگ است، آخرش پرسيد اي آقا، اين رنگ طبيعي است با رنگ غيرطبيعي؟ آقا فرمود «اجل عليه شي» پيري و سفيدي مو خيلي زود بسراغ من آمد و فرمود اين برنگ طبيعي نيست، خضاب کردم.
بچه هیئتی | 14:20 - چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388



